|
واي!رسم شهرتان بيداد بود شهرتان از خون ما اباد بود از درو ديوارتان خون ميچكد خون من فرهادمجنون ميچكد خسته ام از قصه هاي شومتان خسته از همدردي مسمومتان اينهمه خنجر دل كس خون نشد اين همه ليلي كسي مجنون نشد بس كن اي دل نابه ساماني بس است كافرم ديگرمسلمانی بس است در ميان خلق سردر گم شدم عاقبت الوده ي مردم شدم بعد از اين با بي كسي خو ميكنم هرچه در دل داشتم رو ميكنم نيستم از مردم خنجربه دست بت پرستم بت پرستم بت پرست بت پرستم بت پرستي كار ماست چشم مستي تحفه ي بازار ماست درد مي باردچولب تر كنم طالعم شوم است باور ميكنم من كه با دريا تلاطم كرده ام راه دريا را چرا گم كرده ام؟؟؟؟؟؟ قفل غم بر درب سلولم مزن من خودم خوشباورم گولم مزن.......
دیگه زندگیم داره ته میکشه از دلم پیاده شو آخرشه نه بمون شاید بازم جون بگیرم نه برو میخوام که راحت بمیرم نه بشین که سر رو شونت بذارم نه پاشو که دیگه دوست ندارم نه بیا بیا و دستامو بگیر عشق من تو هم با من بمیر
بزرگ كه مي شوي ، تازه مي فهمي چقدر مثل كلاس اولي ها « آن مرد با اسب آمد » برايت ترانه خيز است . آن مرد آمد ،آن مرد با اسب آمد و اسطوره ها كفش هاي جغجغه اي پوشيدند و براي مدعيان عشق حكايت « عشق ز پروانه بياموز » را خواندند ... بزرگتر مي شوي و تازه به آغاز مي رسي ،جايي كه تلنگري مي آيد و يكي خسرو مي شود و يكي فرهاد . دختر و پسر ندارد. دو راهي بد و خوب است . يكي خسرو مي شود و ... يكي فرهاد. تو افول مي كني و خسرو مي شوي ،داد مي كشي ،شلوغ مي شوي ، ترمينال هزار بوسه ي بيهودگي ... تو عشق نمي داني ، اينجا آن مرد با زانتيا مي آيد و تو فقط لباسهايت هستي ! حالا ديگر به تو حاصلي ندارد غم روزگار گفتن . تو نمي فهمي پروانه جمع كردن چه معني مي دهد . تو فقط مي داني گوجه گران شده است و بايددرخت هاي انار را قطع كرد! بكاريم و بفروشيم و بخوريم و بخوابيم و گاهي گداري يار انار فروش ساغر به دست ! دلفريبان نباتي سرچهار راه زيور بسته اند ...تو حسن خداداد مي خواهي ، سيب مي خوري و به ياد مادرت « حوا » بوسه هاي مادرانه اش بوي سيب مي دهند . تازه مي فهمي خسرو كه عشق سرش نمي شود . مراد خسرو از شيرين كناري بود و آغوشي محبت كار فرهاد است و كوه بيستون سفتن اولين ناگهان زندگيست سر مي درسد و خسرو ،فرهاد مي شود . فرهاد مي شوي و تيشه به دست مي گيري ، آرام ،آرام ،آرام ... نبض گلها را مي گيري ، دور و دير مي شوي، حكايت پروانه و سكوت مي شوي ، حالا تو ستاره مي داني ،حالا گفتگو آيين درويشي نيست وگرنه از تو فرهادتر كه كسي نيست ! فقط جان شيرينت اين قدر سوزناك نگاهم نكن ، دل ما دست و پا چلفتي است به خودكار آبي ام رحم كن ... تو كه مي داني نمي شود به گلها دست زد ، تو كه مي داني هميشه پيش پاي شيرين هزار بيستون است . « مجنون كه ليلي زود و نزديك نمي خواهد » ... بايد فرهاد بود و فهميد ، عشق صداي فاصله هاست ... تا روزي كه شيرينت در آب هاي جهان حل شود و تو آن وقت بفهمي اين ها نقاشي ليلي بوده اند ! حالا وصل ممكن مي شود و شيرين در ليلي آب هاي جهان حل مي شود... حالا هزار سال است معني سطرهاي بالا را مي داني ، اينها را توي كتاب ها خوانده اي ،اينها را توي دفترت نوشته اي حالا مي خواهي زندگي كني مثل يك شرقي « غزل آسمان » كه چشمهايش شرقي ترين شب دنياست . گاهي كمي نگراني ! مي پرسي نكند فرهاد و بيستون قصه اند ؟ اما ته دلت مي داني شيرين كه قصه نيست ، ليلي آب هاي جهان كه قصه نيست . صداي شجريان مي آيد .. تنها صداست ... « ببار اي بارون ببار ...» حالا وقت آن است كه كمي جدي باشي ، ديناميك بخواني ،بدون آنكه هيچ تنش و كرنشي را استعاره از عبور ليلي بداني ... اينجا مجال استعاره نيست . تو مهندس فلزهاي سخت شده اي . اين را يواشكي مي گويم و تو نبايد بداني : فرهاد هم مهندس آهن و سنگ بود ! به جان شيرينش قسم تو حالا توامان نظامي و فرهاد شده اي . خودكار آبيت مي نويسد و فرهاد ديوانه ات... فرهاد نام ديگر هر ايرانيست ، كه بايد مدرسه برود و درس بخواند و يك دكتر حسابي شود و نام ديگرش را فراموش نكند . خاك مشرق زمين جاي انار و سيب و انگور است ، گوجه فرنگي و توت فرنگي بوته هاي سرزمين هاي ديگري هستند . تو نبايد نام ديگرت را فراموش كني و رنگ چشمهايت را كه لنز آبي اصلاً به موهاي مشكي ات نمي آيد . عشق مليت نمي شناسد اما بايد به سبك خودت باشي ، هم نسل خودت باشي و هم وطن روزهاي كودكيت كبوتران برج ميلاد ، كم از كبوتران برج پاريس ندارند ! حالا لوله ي خودكارت اگر وارداتي باشد خيالي نيست ، اما از جوهر خودت در آن بريز. شعرهاي گوته را با صداي شجريان روي ملودي هاي بتهون بريز و در نارنجستاني حد فاصل حافظيه و تخت جمشيد ،كنار امامزاده اي كه هزار پنجره به بلنداي آسمان دارد گوش كن و نماز صبح را وقتي بخوان كه سپهري ،بودايش را به حج فرستاده باشد و شاملو ، آيدا را به چيدن گل هاي شعر فروغ. يادت باشد قطار سياست خاليست ، يادت باشد زير كمياب ترين نارون روي زمين ، موبايلت را خاموش كني و حساب هاي بانكي ات را فراموش و فقط به هندسه ي اهورايي برگ ها خيره شوي و زيردرخت سيب هر روز جاذبه را كشف كني ... فرهاد نام ديگر هر ايرانيست ، كه بايد توامان مجنون باشد و چمران باشد و ملاصدرا. از هر يك از اينها كه جا بماني ،جا مانده اي ! و يك نسخه ي تكراري خواهي شد ... اگر علي رديف شعرهايت باشد ،حافظ ترك شيرازش را مي آورد و مولانا شمسش را مي آورد و چمران شهيد بي جرم و جنايت شمشير غمش مي شود وتو در تاريخ سيال مي شوي و عاشقي مي كني و بزرگ مي شوي. فرهاد نام ديگر هر ايرانيست ... يادت باشد ليلي شايد به مكتب نرود و خط ننويسد و به غمزه مسئله آموز صد مدرس شود ،اما مجنون نبايد مدرسه اش را ول كند ! مجنون بايد در زلف چون كمندش بپيچد و چون مردي از سرزمين پارس در ثريا هم به دنبال ليلي بگردد. اگر چه ليلي نام ديگر انسان است ، اما تو ليلي نيستي ،دختر و پسر ندارد ،تو توامان نظامي و فرهاد هستي . دنيا يك ليلي بيشتر ندارد. فرهاد نام ديگي هر ايرانيست... و آرزوي پرواز هميشه به اختراع هواپيمايي منجر خواهد شد و آرزوي نور همه را اديسون مي كند ،اين شهر تاريك را روشن كن واين آسمان بي پرواز را هواپيما باران كن. دل داده ام بر باد ،بر هر چه باداباد شيرين تر از ليلي ، مجنون تر از فرهاد از خاك ما در باد، بوي تو مي آيد تنها تو مي ماني ، ما مي رويم از ياد
خیلی وقتها اگر تکلیفت با خودت مشخص باشد، باز هم معلوم نیست که بتوانی به آن نتیجهای که میخواهی برسی. بیشتر وقتها هم علتش این است که دیگران تکلیفشان با خودشان و با تو معلوم نیست. آنوقت آدم میماند که و یک معادله چندمجهولی که اِنفاکتوریل حالت دارد برای حل شدن. هیچکدام این حالتها هم معلوم نیست که آنی باشد که تو میخواهی
خدایا آیا یوسف آنقدر زشت بوده است؟ خدایا چرا پوتیفار آنقدر جذاب تر است؟ خدایا چرا صدای یوسف تو دماغی است؟ خدایا آیا زنان برای این یوسف دست هایشان را بریده اند؟ خدایا چرا گریمور این سریال آنقدر ناشیست؟ خدایا چرا یوزارسیف هاله ی نورانی ندارد؟ خدایا چرا لباسهای زنان مصری اینچنین کلفت و انبوه است؟ خدایا چرا وقتی زنان هیز مصری دستان خود را می بریدند صدای قرچ قروچ چرخ های گاری از آنان استخراج می شد؟ خدایا چرا آمنهتب ته لهجه ی اصفهانی دارد؟ خدایا چرا چنین بلایی سر موهای رحیم نوروزی آورده اند؟ خدایا پروانه معصومی دیگر چه از جان این سریال می خواهد؟ خدایا از برای چه لباس یوزارسیف در آن زندان کثیف و یا حتی در هنگام خرد کردن سنگ همچنان سفید باقی ماند؟ خدایا آیا در آن زمان وایتکس وجود داشته؟ خدایا چرا هیچ مویی بر دست و پای مردان این فیلم نروییده؟! خدایا آیا مصریان باستان گر بوده اند؟ خدایا آیا در همه ی زندان های آن زمان به جای موش همستر وجود داشت؟ خدایا پس این یعقوب کی کور میشود؟ خدایا چرا بنیامین از یوزارسیف خوشگلتره؟ خدایا دمت گرم این پوتی فار چقدر روشن فکر می باشد!!! خدایا آیا در ان زمان اتو و چسب مو وجود داشته؟ خدایا آیا زلیخا و کاریماما نسبتی با قالی کرمان دارند؟ خدایا منم از اون دستمال قرمزا که برای یوزارسیف کادو می آوردند می خواهم خدایا آخه اردلان شجاع کاوه را چه به نقش فرشته!!! آنهم با آن صدای تو دماغی اش!!! آدم گرخیدنش می گیرد ! خدایا سپاس بی کران که من و دوستانم را با پخش این سریال اینچنین خشنود می کنی
شاید هیچ کس حوصله ی شنیدن تنهایی آدم را نداشته باشد؟!
گناهی ندارم ولی قسمت اینه که چشمای کورم به راحت بشینه برای دل من واسه جسم خستم منی که غرورو تو چشمات شکستم سر از کار چشمات کسی در نیاورد که هرکی تورو خواست یه روزی بد آورد برای دل من واسه جسم خستم منی که غرورو تو چشمات شکستم واسه من که بر عکس کار زمونه یکی نیست که قدر دلم رو بدونه گناهی ندارم ولی قسمت اینه که چشمای کورم به راحت بشینه ...... خدانگهدار .......................
|
About![]()
من غریبه دیروز . آشنایی امروز و فراموش شده فردا .پس در آشنایی امروز مینگرم تا در فراموشی فردا یادم کنی... Archivesخرداد 1388اردیبهشت 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 دی 1386 آذر 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 اسفند 1383 Authorsمجتبی (اشکان)آیدا ققنوس پروانه مریم رحیمی علي راستي Links
آیدا در آینه
بازی دنیا با آدمها |