تبليغاتX
کمپانی مرام و معرفت

farary

مجتبی (اشکان)

farary

http://farary.blogfa.com

کمپانی مرام و معرفت

کمپانی مرام و معرفت

کمپانی مرام و معرفت

من غریبه دیروز . آشنایی امروز و فراموش شده فردا .پس در آشنایی امروز مینگرم تا در فراموشی فردا یادم کنی... دل نوشته****خاطرات****موزيك****زندگينامه خواننده گان و ...

کمپانی مرام و معرفت

در هفته...
شنبه :با نگاهی عاشقانه مست شدم

یک شنبه :به او گفتم گرفتارت شدم

دو شنبه :همچو لیلی عاشق صحرا شدم

سه شنبه :بی وفایی کرد و من گریان شدم

چهار شنبه :اسیر هجرانش شدم

پنج شنبه : او رفت و من در عاشقی فانی شدم

جمعه :بی او تنها شدم

+ نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1384ساعت 3:8 بعد از ظهر توسط مجتبی (اشکان) |
فانوس من باشی
 

شبی از شبها تو مرا گفتی شب باش

                       من که شب بودم و شب هستم و شب خواهم بود

شب٬شب گشتم

                  به امیدی که تو فانوس نظرگاه شب من باشی

 

 

      با هر نفسم٬لبخندم ٬اشکم و با تمام زندگیم دوستت دارم ...

ققنوس

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 4:42 بعد از ظهر توسط مجتبی (اشکان) |
lollipop man دوستت دارم

سلام واقعا عذر می خوام که دیر به روز کردم البته می دونم هیچ کس که مطالب تکراری منو نمی خونه


البته شاید دو سه نفری مجبوری بخونن ولی ببخشیدا من واسه هیچ کسی نمی نویسم

 
و فقط و فقط برای دل خودم می نویسم. و بخاطر همین دلم هست که ...


بازم مثل همیشه با نمی دونم شروع می کنم.نمی دونم چی بگم
یه چیزی می خوام بگم ولی مطمن نیستم که بعد از تایپ اش بزارمش تو وبلاگم

دیگه از همه چیز خسته شدم از خودم از این زندگی تکراری از وبلاگ از پول از

مهربونی کردن از زنده بودن از نمردن از دروغ و دورنگی
.
و از کسانی که حاظر نیستن به خاطر کسی پا رو غرورشون بگذارن ولی توقع دارند که نوکر همیشگی
شون باشی اه اه حالم بهم خورد
.
ای خدا چرا هیچکس مثل من نیست نه بهتر بگم چرا من مثل هیچکس نیستم
.
البته امید وارم شما اسمشو نگذارید غرور و نمی دونم خود خواهی و از ایجور چیزا

الان دلم می خواد یکی اینجا بود سرم میگذاشتم رو شونه هاش و
....
راستی یه سوال داشتم و امید وارم این یکی و جواب بدید ؟ نه مثل قبلیا


یکی می تونه فرهنگ رو واسه من تعریف کنه؟ آره فرهنگ چیه؟

البته خیلی چیزا هستن که هر روز برای من معنی شون عوض میشه مثل
:
غرور ...عشق....راست گفتن.....خاطره....اشک....فرهنگ.....تو....جسارت

البته می دونم الان که داری اینو می خونی میگی باز مجتبی زده به سرش ولی خدایی خیلی وقته می خوام

اینا رو بنویسم ولی هر دفعه مي نويسم ولي بازم نمي گذارم تو وبلاگ

تازه مطمن نیستم اینم بگذارم تو وبلاکم یا
...
بی خیال به قول محسن چاووشی می گذره این زندگیا میگذره این دل خوشی
ا و...

تا حالا برای شما هم پیش اومده که هزارتا حرف آماده کرده باشی تا به یکی بزنی ولی

به محض که دیدیش یا صداشو شنیدی همش یادت بره حتی اسم خودت؟ مسخره هست نه ولی باور کن
باور باور باورررررررررر
می خواستم بهت بگم خیلی دلم برات تنگ شده بود و دلم می خواست وقتی دیدیمت

تو آغوشت بگیرم ولی نمی دونم چرا نتونستم. حرفی بزنم چه برسه
به ...
بعضی وقتا با خودم میگم ای کاش آدرس وبلاگم به کسی نمی دادم یا آگه می خواستم بدم هم به غریبه ها بدم

ولی سریع به خودم میگم اگه او نبود مطمنم که وبلاگم یک ماه هم عمر نمی کرد
...!
ولی می خوام برای اولین بار نه ببخشید دومین باربه زبون بیارم که دیونه وار دوستت دارم و با اینکه یک ساعت پیش با هم بودیم ولی

دوباره دلم واسه غربت چشمات تنگه
دوباره این دل دیونه واست دلتنگه


وقته از تو خوندن ستاره ترانه هام
اسمتو برای من قشنگترین آهنگه
بی تو یک پرنده اسیر بی پروازم



خداییش هیچ قصدی ندارم از اینکه اینارو اینجا نوشتم خدا کنه اگه گذاشتمش تو وبلاگم کسی حوصله اش نشه بخونه
البته منظورم از کسی تو نیستیا!؟
!
و در آخر با اینکه برام خیلی سخته ولی میگم خیلی دوستت دارم خیلی حتی بیشتر از

و کاش ندیده بودمت و ای کاش

و هزااااااااااااااااران ای کاش دیگه

و در آخر یه حرف تکراری ولی زیبا
كسي رو نخواه كه بتوني باهاش زندگي كني
كسي رو بخواه كه نتوني بدون اون زندگي كني
سعی کن به خاطر كسي كه دوسش داري از غرورت بگذری
نه بخاطر غرورت از كسي كه دوسش داري بگذري

چرا من اینقدر مجهول مینویسم ....؟؟ ودر پایان باید بگم نمدونم.

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 4:15 بعد از ظهر توسط مجتبی (اشکان) |
ثانیهای نامرد

راستی که عجب ثانیه ها نا مر دند

گفته بو دند که بر می گر دند

اما رفتند و پس از رفتنشان

بی جهب عقر به ها می گر دند


+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 12:55 بعد از ظهر توسط مجتبی (اشکان) |
زن در شیمی

زن در طبيعت کمتر به صورت آزاد موجود است و بيشتر به صورت ترکيب با عناصر ،

 مانند انيدريد تکبر و سولفات خودبينی و ناز در منازل يافت می شود
تاريخچه کشف زن


کاشف اين عنصر ، پرفسور «آدم» است که در تاريخ نوکیا 6600 برای اولين بار با اين عنصر

 برخورد کرده و در راه اين کشف زحمات فراوانی متحمل شده و با تمام کوششهايی که به عمل

 آورده هنوز نتوانسته جنس و خواص اصلی اين عنصر را پيدا و درک کند (حتی گفته شده ک

ه دهن پرفسور آدم در این راه سرویس شده است )


طرز تهيه زن


برای تهيه  اين عنصر کافی است مقداری اکسيد اسکناس و نيترات پژو دویست و شش را در

 سولفات ويلا مخلوط کرده و دو کاخ طلای ۲۴ عيار به عنوان مهريه و کمی کلريد خواهش

 (همون التماس) به عنوان شيربها اضافه شود! پس از ترکيب اين مواد ، گاز عشوه و سولفور

 ناز متصاعد می شود و بعد از ميعان به صورت عشق ، زن در خانه رسوب می کند! بعضی از

 دانشمندان و متفکران معتقدند چنانچه مقداری از عصاره ء چرب زبانی به عنوان کاتاليزور استفاده شود ، نتيجه کار بهتر خواهد بود


خواص فيزيکی زن


بسيار شکننده است! از جنس نرم و حساس می باشد و به سرعت تحت تاثير محيط و احساسات

 قرار می گيرد! هر گاه مقداری اسيد خشونت و کربنات سوزآوری به اسم «هوو» به آن اضافه

 شود فورا ذوب شده و به صورت بيکربنات اشک جاری می شود


خواص شيميايی زن


بعضی از انواع اين عنصر ميل شديدی به ترکيب شدن با کلرات کرم آفتاب و سولفات روژ و

 استات ريمل دارند و پس از انجام واکنشات غلیظ ، به خيال خودشون قابل تحمل ميشن!!!

برخی از انواع اين عنصر ناخالص بوده و همراه سيليکات است و در آن خورده شيشه

 يافت می شود و خاصيت شوهر آزاری پيدا می کند! برای خالص کردن آن کافی است

 عنصر ناخالص را در يک محيط سر بسته مانند اتاق بانيترات کتک و کربنات

 غضب ترکيب نموده و از اين عمل نيم مول گاز جيغ و نيم مول گاز فرياد که غلظت

آن برابر ماده اوليه است متصاعد می شود و عنصر به حالت رسوب در کف اتاق ته نشين

 می شود! سپس اگر به آن مقداری اکسيد محبت اضافه شود به حالت ماده اوليه باز می گردد


توصيه  ايمنی 

 
هرگز با این عنصر(زن) یکی بدو نکنید که نتیجه خوبی نمیدهد

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 11:42 قبل از ظهر توسط مجتبی (اشکان) |
مقایسه
 

يه خانم توی سن ۱۸ سالگی مثل توپ فوتباله... ۲۲ نفر دنبالش هستن...


توی سن ۲۸ سالگی مثل توپ هاكيه... ۱۰ نفر دنبالش هستن...


توی سن ۳۸ سالگی مثل توپ گلفه... ۱ نفر دنبالشه...


توی سن ۴۸ سالگی مثل توپ پينگ پونگه... ۲ نفر هی از خودشون دورش می كنن و به طرف مقابل پاسش ميدن...


توی سن ۵۸ سالگی مثل توپ جنگيه... كسی جرات نمی كنه از ۱۰ متريش رد بشه!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 11:21 قبل از ظهر توسط مجتبی (اشکان) |
هرگز...
never

 من با تو هرگز

سلام اي بي وفا ،‌ اي بي ترحم
 سلام اي خنجر حرفاي مردم


 سلام اي آشنا با رنگ اشکم
سلام اي دشمن زيباي جونم

 
بازم نامه مي دم با سطر قرمز
 آخه اين بار شده من با تو هرگز


 نمي خوام حالتو حتي بدونم
 تعجب مي كني آره همونم


 هموني كه زموني قلبشو باخت
 همون كه از تو يك بت ،‌ يك خدا ساخت

 
 هموني كه برات هر لحظه مي مرد
 كه ذكر نامتو بي جون نمي برد


همونم كه مي گفتم نازنينم
بميرم اما اشكاتو نبينم


 تعجب مي كني آره عجيبه
 مي خوام دور شم ازت خيلي غريبه


 ديگه هر چي كشيدم بسه دختر
 نمي بينيم همو اين خوبه ،‌ بهتره


 ديگه بسه برام هر چي كشيدم
 فريبي بود كه من از تو نديدم؟

 
 دروغي هست نگفته مونده باشه ؟
 كسي هست تو خيال تو نباشه ؟


عجب حتي دريغ از يك محبت
دريغ از يك سر سوزن صداقت

 

نه نفرينت چرا ، اين رسم ما نيست
 اگر چه اين چيزا درد شما نيست

 
گل بيتا چرا اخمات توهم شد؟
 چيه توهين به ذات محترم شد ؟ (ذات = فرهنگ)


 ديگه كوتاه كنم با يك خداحافظ
 كه عشق ما رسيد به سد هرگز

آره مطمئن باش با خودتم با فرهنگ...

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر 1384ساعت 5:11 بعد از ظهر توسط مجتبی (اشکان) |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا