کاش
سلام یه مدت بود چیزی ننوشته بودم
و آهنگ وبلاگم هم نتونسته بودم گوش بدم(چون واقعا باهاش حال میکنم)
و دارم جدی می گم اگه نظر ندادی بخدا چیزی نمی نویسم شاید هم بنویسم ولی یجای دیگه که آدرسش هم بهت ندادم.
کاش چاهی خشک بودم
که مردمان در من سنگ می انداختند
زیرا تحملش بهتر و آسان تر از سر چشمه ی آب زنده بودن است
و مردم از کنارت بگذرند و اما ننوشند
کاش نی زیر پا افتاده ای بودم
چرا که بهتر بود از چنگی سیمین تار بودن
در خانه ای که سرورش انگشت ندارد
و کودکانش نا شنوایند .
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
قول داده ام
قول داده ام هنگام شنیدن نامت بی خیال باشم!
از این قول درگذر!
چرا که با شنیدن نامت صبر ایوب را کم دارم برای فریاد نزدن!!!
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
عشق و نفرت
زنی به مردی گفت:دوستت دارم
و مرد گفت: آرزو دارم که سزاوار عشق تو باشم
زن گفت مرا دوست داری؟
مرد فقط به زن خیره شد وچیزی نگفت
زن فریاد زد:از تو متنفرم

نظر یادت نره(چشمک)
بابا اینقدر خسیس نباشین یه چیزی بگید خوشحال میشم.من منتظرما به قول طرف
هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم.
یادم به یه جوک افتاد رشتیه زنش بچه دار نمی شده یه تابلو میزنه جلو خونشون که روش نوشته بوده
" هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم"
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 0:0 قبل از ظهر توسط مجتبی (اشکان) |
می خواهی بروی....!؟
می خواهی بروی ، بی بهانه برو ، بیدار نکن خاطره های خواب آلوده را.
صدایت همان صدا ،نگاهت ناتنی
می روی اگر ، بگذار بیگانه بماند صدایت هم .
تو گل رها شده در آغوش دریایی، فرا خواهند گرفت تو را موجها.
و گرفتارت خواهد ساخت روزی
محبت ساختگی ات، همان سند جعلی.
پهن می شوم به سان راهها بر گامهایت
و التماست کنم؟
این ، ممکن نیست !
شکستنی نیست وقارم همانند قلبم
پستی وآن گاه زندگی ، روزگار خوشی نیست !
نمی گویم تو کوه سرفرازی ، خم شو
نمی گویم درمانم در دستان توست.
نه محبت پول خردی است در دستان تو
و نه من گدایی دست گشوده فرا روی تو.
می خواهی بروی...
این راه ، این هم تو ...
تنها بدرقه ات خواهد کرد یک جفت چشم.
اگر رفتی ، بدان ، خواستی برگردی هر گاه
بسترت بالشی خاردار خواهد بود.
می خواهی بروی
نه حرف بزن ، نه چیزی بگو !
نیست شو چون غریبه ها در مه و دود
دلبسته چه چیزی بودی ، که نتوانستی بگویی
و اکنون در پی دیدن هزار عیب منی.
می خواهی بروی
بی بهانه برو
بیدار نکن خاطره های خواب آلوده را.
صدایت همان صدا ، نگاهت ناتنی
می روی اگر
بگذار بیگانه بماند صدایت هم .
" اختران پر از نامند " این منم خود کرده که تدبیری در آن نیست.
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 6:4 بعد از ظهر توسط مجتبی (اشکان) |


