تبليغاتX
کمپانی مرام و معرفت

farary

مجتبی (اشکان)

farary

http://farary.blogfa.com

کمپانی مرام و معرفت

کمپانی مرام و معرفت

کمپانی مرام و معرفت

من غریبه دیروز . آشنایی امروز و فراموش شده فردا .پس در آشنایی امروز مینگرم تا در فراموشی فردا یادم کنی... دل نوشته****خاطرات****موزيك****زندگينامه خواننده گان و ...

کمپانی مرام و معرفت

والنتایین یا سپندار مذگان..؟

والنتاين که جشن عشاق يا روز پسر نيز ناميده مي شود ،

 همه ساله در 14 ماه فوريه توسط مسيحي ها گرامي داشته مي شود .

14 فوريه بر اساس يک باور قرون وسطايي روز جفت گيري پرندگان است.
از سوي ديگر مشهور است که در دهه سوم مسيحي

در رم و در زمان امپراتوري « کلاديوس دوم » کشيشي

 به نام والنتيوس يا « والنتاين » که بعد ها به

 نام « سنت والنتاين » يا « والنتاين مقدس » معروف شد ،

 بر خلاف دستور صريح امپراتور ، دختران و پسران را به عقد

هم در مي آورد.

در آن زمان امپراتور رم تصور مي کرد که سربازن مجرد ، نسبت به سربازان داراي همسر ،

جنگجويان بهتري هستند ، از اين روي ازدواج را براي سربازان خود ممنوع کرد.
امپراتور از اين خودسري والنتاين رنجيد و دستور بازداشت او را صادر کرد.بنابراين او را به عنوان فدايي وشهيد راه عشق مي دانند و از آن زمان نهاد و سمبلي مي شود براي عشق!"

اما والنتاين در زندان هم بيکار ننشست و به دختر کور زندان بان

خود دل بست و در پايين اولين نامه عاشقانه به آن دختر ،

 نوشت: « از طرف والنتاين تو ... ».بنابراين او را به عنوان فدايي وشهيد راه عشق مي دانند و از آن زمان نهاد و سمبلي مي شود براي عشق....

اما كمتر كسي است كه بداند در ايران باستان، نه چون روميان از

سه قرن پس از ميلاد، كه از بيست قرن پيش از ميلاد، روزي موسوم به روز عشق بوده است!

جالب است بدانيد كه اين روز در تقويم جديد ايراني دقيقا مصادف است با 29 بهمن، يعني تنها 3 روز پس از والنتاين فرنگي! اين روز "سپندار مذگان"

يا "اسفندار مذگان" نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن اين روز به عنوان "روز عشق" به اين صورت بوده است كه در ايران باستان هر ماه را

سي روز حساب مي كردند و علاوه بر اينكه ماه ها اسم داشتند، هريك از روزهاي ماه نيز يك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم،

روز بهمن ( سلامت، انديشه) كه نخستين صفت خداوند است، روز سوم ارديبهشت يعني "بهترين راستي و پاكي" كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم

شهريور يعني "شاهي و فرمانروايي آرماني" كه خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ لقب ملي زمين است. يعني گستراننده،

مقدس، فروتن. زمين نماد عشق است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم مي نگرد و همه را چون مادري

در دامان پر مهر خود امان مي دهد. به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق مي پنداشتند. در هر ماه، يك بار، نام روز و ماه يكي

مي شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن مي شد، جشني ترتيب مي دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمين روز هر ماه مهر نام داشت

و كه در ماه مهر، "مهرگان" لقب مي گرفت. همين طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ يا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشني با همين عنوان مي گرفتند.

سپندار مذگان جشن زمين و گرامي داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پيدا مي كردند. در اين روز زنان به شوهران خود با محبت هديه مي دادند.

. مردان نيز زنان و دختران را بر تخت شاهي نشانده، به آنها هديه داده و از آنها اطاعت مي كردند.

نکته بسيار مهم ديگر تفاوت بنيادين بين سپندار مذگان و والنتاين است .سپندار مذگان بر بنيان مهرورزي آگاهانه و خردورزانه و پايدار بر يک پيمان مستحکم اخلاقي بين دو دلداده استوار است.

اما والنتاين بيشتر مروج عشق هاي کوچه بازاري و سطحي است . 

شايد هنوز دير نشده باشد كه روز عشق(والنتايين ) را از 26 بهمن به 29 بهمن (سپندار مذگان ايرانيان باستان)منتقل كنيم.

سپندار مذگان همه خوانندگان اين وبلاگ مبارک و این روز را پیشاپیش به همه تبریک میگم.

راستي منتظر نظرات شما هستم . .

و در آخر...!

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 4:21 بعد از ظهر توسط مجتبی (اشکان) |
می ترسم...؟

من از سیاهی چشمانت که ان را انتهایی نیست میترسم هر چند معصو می هرچند گفتم عاشقت هستم هرچند تو هم گفتی دوستم داری

و هرچند حرفهایت ذره ایی بوی ریا نمیداد هرچند و هر چند ....اما باز هم نتوانم به سیاهی چشمانت

به ین راه بی انتهای تاریک که مملو از ستاره های سرابیست سفر کنم چه تضمینی است مرا؟

به من بگو چه تضمینی است مرا که جان من و عشقم اخر سالم به ان نامعلوم برسد؟

اه شاید راه زنی در این راه تمام من که تمام توست را از من بگیردیا جادو گری بد در کمین باشد که به سحرش به شک و تردیدم کشد

و دیو غرورت به سراغم اید و ازارم دهدمن از سیاهی چشمانت که ان را انتهایی نیست میترسم

من بدان جا سفر نمیکنم چشمها هیچ گاه دروغ نمیگویند .

من به سیاهی چشمانت که در ان خطر فریاد میزند سفر نمیکنم.

*********************************************

 

گل سرخی به او دادم.گل زردی به من داد.......!!!!

به یک لحظه ای ناتمام.قلبم از طپش افتاد

با تعجب پرسیدم مگر از من متنفری؟

گفت: نه!!! باور کن !! ولی چون تو را واقعا دوست دارم

نمی خواهم پس از انکه کام از من گرفتی

برای پیدا کردن گل زرد. زحمتی به خود هموار کنی!!؟

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 3:48 بعد از ظهر توسط مجتبی (اشکان) |
تولدت مبارک ساناز
سلام

می خواستم برات ایمیل بزنم ولی گفتم شاید نرسه دستت...؟

هر چی  بگم بازم راحت نميشم ولی دلم طاقت نداره دیگه...

اول از همه تولدت مبارک

خوب یادم بود امروز تولدت(۲۲ بهمن) هست یعنی حتی یه چیزی هم آماده کردم که بگزارم تو وبلاگم

ولی ...

من به تو خیلی بد کردم . حتی اگه من هم ببخشی بازم خودمو  نمی بخشم.

و به قول یه نفر(خودت مي شناسيش) که بهم گفت :

" به نظر تو چی میتونه  my love را به يه آدم پست تبديل كنم."

 من واقعا يه آدم پست هستم . از بابت همه چيز عذر مي خواهم ولي خواهش مي كنم منو نبخش ...؟ چون هيچ انسان عاقلي يه آدم پست رو نمي بخشه!  

تولدت مبارك ناز نازي من (چون از رنگ صورتي خوش ات مياد به اين رنگ نوشتم)

تولذت مبارك ساناز

به عابری که ساعت 6 صبح نجواکنان از کنار خانه ام می گذرد یا به ابری که ناگهان پدیدار می شود و بی امان می بارد و دفتر مشقهای کودکی ام را در کنار گلهای افتابگردان جا مانده است.خیس می کند؟

دردهایم را با که تقسیم کنم؟با پلکهای تبدارم که دم به دم پنجرهی جهان را به رویم می بندد یا پلکانی که متواضعانه مرا به بهشت می رساند؟

گنخشکهایم را روی شاخه های سرو می نشانم تا آواز بخوانند و رویاهایم را به واقعیت مبدل کنند و آنگاه مردی از نور.از پشت نخستین شکاف بیرون بیاید و نام عطرهای گم شده را به من بگوید.

با که به تماشای شعرهای روشنی که به دنیا خواهند آمد بروم؟با ارغنون یا چنگ فرسوده ای که در همسایگی مجسمه های تخت جمشید زندگی می کند؟

با که همسفر شوم؟با سایه ای که شاید در باران پس فردا قدم بزند؟یا کسی که روزنامه را تندتند ورق می زند تا طعم روزها برایش یکنواخت نشود؟

سادگی را به که ببخشم؟به کندوهای عسل که همچنان در کوهستان بکر مانده اند؟یا به گلهایی که دو روز دیگر برهنه می شوند و باد جامه هایشان را به رودها خواهد ریخت؟

در همزیستی من و باران رازیست که مترسک های مزرعه هیچگاه آن را کشف نمی کنند.من این راز را میدانم و آن را در زیباترین بامداد با تو خواهم گفت.

تولدت مبارك

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 10:8 بعد از ظهر توسط مجتبی (اشکان) |
شاید دیگر دیر است ؟
ساز دهني ام را بي حضور تو به دهانم ميگذارم و سرخوش از عشقت نواي خاموش قلبم را مينوازم تا شايد نسيم صدايم را به تو برساند

و باز تو را به ياد قلب سوخته ام بيندازد ... گرچه خيلي دير است اما هنوز هم چشم به راه جاده اي هستم كه از آن به آسمانها پيوستي و هيچ كبوتري

خبر ازبرگشتنت نياورد ......................و باز هم در كنارجاده بي حضور تو مي نوازم ..............

                          

عبور از کوچه باغهای خاطره باز دلم را فشرد اما در آن سالهای دور کوچه باغها شکل دیگری داشتند برگهای سبز و جویهای روان در خاطرم مانده

 اما امروز برگها روی زمین ریخته اند و کسی نیست که آنچه را جمع کند وجرم آنها فقط و فقط زردی است راستی آن بوته عقاقی که شاخه ای از

آن برایت چسده بودم هنوز سبز است و منتظر است تا شاخه ای از آن بچینند اما افسوس که دیگر این کوچه ها بی عبور شده اند .......

و بازهم  در این کوچه ها تنها قدم می زنم تا شاید رد پایی از تو ببینم

بابا یه نظری بدید! اگه وبلاک خودم نبود یه عالمه حرف و سوال داشتم!؟

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 3:25 بعد از ظهر توسط مجتبی (اشکان) |
لیاقت...!؟

 

هیچ کس لیاقت اشک های تو را ندارد تنها کسی لیاقت اشک های تو را دارد که موجب اشک ریختن تو نشود!(خودش میدونه با کی هستم!؟)

زندگی یک بازیه ، بازی هم یک هنر ، هنر یک تجربست

 و تجربه هم پایان زندگیست...

 

تو را می خواستم تا در جوانی
نمیرم از غم بی هم زبانی
غم بی هم زبانی سوخت جانم
چه می خواهم دگر زین زندگانی؟

لحظات رو گذراندیم تا به خوشبختی برسیم اما دریغ ! خوشبختی همان لحظاتی بود که گذراندیم !

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 2:49 بعد از ظهر توسط مجتبی (اشکان) |
رسم دوستی
رسم دوستی اینست.

        روزی با کسی آشنا می شوی

 انتخاب می کنی

                  دوست میداری

دوست می دارد

                و روز بعد :........"فاصله"

"تنهایی"،      

       "تنهایی"

                     "تنهایی" 

كمپاني مرام و معرفت

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 3:1 قبل از ظهر توسط مجتبی (اشکان) |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا