تبليغاتX
کمپانی مرام و معرفت

farary

مجتبی (اشکان)

farary

http://farary.blogfa.com

کمپانی مرام و معرفت

کمپانی مرام و معرفت

کمپانی مرام و معرفت

من غریبه دیروز . آشنایی امروز و فراموش شده فردا .پس در آشنایی امروز مینگرم تا در فراموشی فردا یادم کنی... دل نوشته****خاطرات****موزيك****زندگينامه خواننده گان و ...

کمپانی مرام و معرفت

تولد وبلاگم

اول از همه سلام

من يه چند روزي نبودم و از اين بابت عذر خواهي ميكنم

حال كی وبلاگ من و مي خونه (چشمك) و امروز هم كه اومدم به خاطر تولد وبلاگم هست .

و مي خوام بگم كه خيلي بهم حال دادي و تنها كسي بودي

 كه با هام رو راست بودي و هر طور ميشد بهم خبر ميدادي

 از بابت همه اي اينها متشكرم.

وبلاگ نویسی هیچی هم که برام نداشت باعث شد کلی

 دوست های باحال پیدا کنم، و تنها دوست يه رنگم هست (وبلاگم) و هر چي هم بهش گفتم قبول كرد  اگه دنبال این طور دوستی می گردید بسم الله ...یه وبلاگ بسازید.

موفق باشيد

شايد اخرين پست سال 84 باشه پيشاپيش سال نو رو به همتون تبريك ميگم و امیدوارم سال خوب و پر بركتي داشته باشيد

منتظر هديه ها تون واسه تولد وبلاگم هستم پس نظر يادتون نره

سبز باشيد. راستی تا یادم نرفته تو قسمت موزیک هم چند تا آهنگ گذاشتم  که آهنگ لیلا از بلک کتز رو تقدیم می کنم به فرهاد

تولد وبلاگ

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 9:35 قبل از ظهر توسط مجتبی (اشکان) |
خدايا
cheshmak 
خدايا در زندگي هر گز از ياد نمي برم
گرچه والدينم موهبت تولد در اين دنيا را به من عطا كردند.
اما تو هستي كه موهبت زندگي جاودانه را به من مي بخشي!
خدايا !اگر با من باشي
چه كسي مي تواند عليه من باشد؟
 
 
2a
 
در خاطره، فاصله ای نیست؛ و تنها در فراموشی خلیجی است که نه آوای تو قادر به گذار از آن است و نه نگاه تو
 
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 5:18 بعد از ظهر توسط مجتبی (اشکان) |
میخواهم بنویسم

 از احساساتی که مرا مجبور به نوشتن می کند و مثل نسیم هر لحظه در

حال تازه شدن است .

می خواهم از عشق بنویسم چون نمیدانم که معنایش چیست.

شاید واقعا ندانستن دلیل شب بیدار ماندن و نوشتن است که اگر اینگونه باشد چه بسیار شب ها که بیدار خواهم ماند و چه بسیار قلم ها که تمام خواهد شد.

راستي يه صفحه جديد تو وبلاگم باز شده بعضي وقتا يه چيزاي مي نويسم

 بخوني خوشحال ميشم.

((دوخط موازي

حتي بافاصله هايي اندك

كه ميانشان باشد

هرگز

به هم نمي رسند

من وتو حكايت همين دو خطيم))

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 0:31 قبل از ظهر توسط مجتبی (اشکان) |
خواب

شبی پرسیدمش با بی قراری

              به غیر من کسی را دوست داری

به چشمش اشک شد از شرم جاری

               میان گریه هایش گفت :آری!

 

ببین چگونه مرا از خودم جدا کردند

                   غریبه ها که مرا با تو آشنا کردند

غریبه های عزیزی که از نهایت ذوق

                  مرا به مستی چشم تو مبتلا کردند

مرا به کوه نفس گیر عاشقی بردند

                  و از بلندترین قله اش رها کردند

هنوز چشم من از خواب صبح سنگین بود

                  که از میان سیاهی مرا صدا کردند

به پشت پنجره سبز و ساده ای بردند

                  و پلک پنجره را رو به باغ وا کردند

به چشم من گل روی تو را نشان دادند

                   و در دلم هوس چیدنش بپا کردند

خلاصه، کاش به فردا نمی کشید آن شب

                  شبی که چشم مرا عاشق شما کردند

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 0:11 قبل از ظهر توسط مجتبی (اشکان) |
سوختم...

چون شمع نیمه جان به هوای تو سوختیم

با گریه ساختیم و به پای تو سوختیم

اشکی که ریختیم به یاد تو ریختیم

عمری که سوختیم به پای تو سوختیم

پروانه سوخت یک شب و آسود جان او

ما عمرها ز داغ جفای تو سوختیم

دیشب که یار " انجمن افروز غیر بود

ای شمع تا سپیده به جای تو سوختیم

کوتاه کن حکایت شب های غم

کز برق آه و سوز نوای تو سوختیم

مجتبي رستگار

 

 

زندگی با آدماش برای من یه قصه بود

توی این قصه کسی با کسی آشنا نبود

همه خنجر توی دست و لبخند روی لبشون

توی شب صدایی جز گریه بی صدا نبود

قصه ماتم من هر چی که بود هر چی که هست

قصه ماتم قلب خسته یه آدمه

وقت خوابه دیگه دیره نمی خوام قصه بگم

از غم و غصه هر چی برات بگم بازم کمه

نمی خوام مثل همه گریه کنم

دیگه گریه دلمو وا نمی کنه

قصه های پشت این پنجره ها

غمو از دلم وا نمی کنه

stormygirl

           دلم گرفته است...

 

دلم گرفته است...ميخاهم بگريم اما اشك به ميهماني چشمانم نمي آيد ,تنم خسته و روحم رنجور گشته و ميخواهم از اين همه ناراحتي بگريزم اما پا هايم مرا ياري نميكنند . مانند پرنده ايي در قفس زنداني گشته ام . از اين همه تكرار خسته شده ام , چقدر دلم ميخواهد طعم واقعي زندگي را بچشم , چقدر دلم ميخواهد مثل قديم عاشق هم بوديم , چقدر دلم ميخواهد مثل قديم كلمه ي دوستت دارم را هر روز از زبانت بشنوم , ولي افسوس آن كلمه كه مرا به زندگي اميدوار مي كرد هال به فرا موشي سپرده شد و جايش را تحقير گرفت .

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 0:1 قبل از ظهر توسط مجتبی (اشکان) |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا