اول از همه سلام
من يه چند روزي نبودم و از اين بابت عذر خواهي ميكنم
حال كی وبلاگ من و مي خونه (چشمك) و امروز هم كه اومدم به خاطر تولد وبلاگم هست .
و مي خوام بگم كه خيلي بهم حال دادي و تنها كسي بودي
كه با هام رو راست بودي و هر طور ميشد بهم خبر ميدادي
از بابت همه اي اينها متشكرم.
وبلاگ نویسی هیچی هم که برام نداشت باعث شد کلی
دوست های باحال پیدا کنم، و تنها دوست يه رنگم هست (وبلاگم) و هر چي هم بهش گفتم قبول كرد اگه دنبال این طور دوستی می گردید بسم الله ...یه وبلاگ بسازید.
موفق باشيد
شايد اخرين پست سال 84 باشه پيشاپيش سال نو رو به همتون تبريك ميگم و امیدوارم سال خوب و پر بركتي داشته باشيد
منتظر هديه ها تون واسه تولد وبلاگم هستم پس نظر يادتون نره
سبز باشيد. راستی تا یادم نرفته تو قسمت موزیک هم چند تا آهنگ گذاشتم که آهنگ لیلا از بلک کتز رو تقدیم می کنم به فرهاد


از احساساتی که مرا مجبور به نوشتن می کند و مثل نسیم هر لحظه در
حال تازه شدن است
.می خواهم از عشق بنویسم چون نمیدانم که معنایش چیست.
شاید واقعا ندانستن دلیل شب بیدار ماندن و نوشتن است که اگر اینگونه باشد چه بسیار شب ها که بیدار خواهم ماند و چه بسیار قلم ها که تمام خواهد شد.
راستي يه صفحه جديد تو وبلاگم باز شده بعضي وقتا يه چيزاي مي نويسم
بخوني خوشحال ميشم.

((
دوخط موازيحتي بافاصله هايي اندك
كه ميانشان باشد
هرگز
به هم نمي رسند
من وتو حكايت همين دو خطيم
))به غیر من کسی را دوست داری
به چشمش اشک شد از شرم جاری
میان گریه هایش گفت :آری!

ببین چگونه مرا از خودم جدا کردند
غریبه ها که مرا با تو آشنا کردندغریبه های عزیزی که از نهایت ذوق
مرا به مستی چشم تو مبتلا کردندمرا به کوه نفس گیر عاشقی بردند
و از بلندترین قله اش رها کردندهنوز چشم من از خواب صبح سنگین بود
که از میان سیاهی مرا صدا کردندبه پشت پنجره سبز و ساده ای بردند
و پلک پنجره را رو به باغ وا کردندبه چشم من گل روی تو را نشان دادند
و در دلم هوس چیدنش بپا کردندخلاصه، کاش به فردا نمی کشید آن شب
شبی که چشم مرا عاشق شما کردندچون شمع نیمه جان به هوای تو سوختیم
با گریه ساختیم و به پای تو سوختیم
اشکی که ریختیم به یاد تو ریختیم
عمری که سوختیم به پای تو سوختیم
پروانه سوخت یک شب و آسود جان او
ما عمرها ز داغ جفای تو سوختیم
دیشب که یار " انجمن افروز غیر بود
ای شمع تا سپیده به جای تو سوختیم
کوتاه کن حکایت شب های غم
کز برق آه و سوز نوای تو سوختیم

زندگی با آدماش برای من یه قصه بود
توی این قصه کسی با کسی آشنا نبود
همه خنجر توی دست و لبخند روی لبشون
توی شب صدایی جز گریه بی صدا نبود
قصه ماتم من هر چی که بود هر چی که هست
قصه ماتم قلب خسته یه آدمه
وقت خوابه دیگه دیره نمی خوام قصه بگم
از غم و غصه هر چی برات بگم بازم کمه
نمی خوام مثل همه گریه کنم
دیگه گریه دلمو وا نمی کنه
قصه های پشت این پنجره ها
غمو از دلم وا نمی کنه

دلم گرفته است...
|
|
|
|
دلم گرفته است...ميخاهم بگريم اما اشك به ميهماني چشمانم نمي آيد ,تنم خسته و روحم رنجور گشته و ميخواهم از اين همه ناراحتي بگريزم اما پا هايم مرا ياري نميكنند . مانند پرنده ايي در قفس زنداني گشته ام . از اين همه تكرار خسته شده ام , چقدر دلم ميخواهد طعم واقعي زندگي را بچشم , چقدر دلم ميخواهد مثل قديم عاشق هم بوديم , چقدر دلم ميخواهد مثل قديم كلمه ي دوستت دارم را هر روز از زبانت بشنوم , ولي افسوس آن كلمه كه مرا به زندگي اميدوار مي كرد هال به فرا موشي سپرده شد و جايش را تحقير گرفت . | |

