تبليغاتX
کمپانی مرام و معرفت

farary

مجتبی (اشکان)

farary

http://farary.blogfa.com

کمپانی مرام و معرفت

کمپانی مرام و معرفت

کمپانی مرام و معرفت

من غریبه دیروز . آشنایی امروز و فراموش شده فردا .پس در آشنایی امروز مینگرم تا در فراموشی فردا یادم کنی... دل نوشته****خاطرات****موزيك****زندگينامه خواننده گان و ...

کمپانی مرام و معرفت

قلب تسخیر شده....!(چه ربطی داره)
سلام

در مغز به هم ریخته ات شر داری

در زیر لباس عشق خنجر داری

من دست و دلم را لب چشمه شستم

دست از سر خوابهای من بردارید

 

تا یادم نرفته یه آهنگ با حال از بابک جهانبخش میگزارم براتون و برای

 دیدن آلبوم کامل به قسمت موزیک برید . اگه عاشقی حتما دانلود کن( خصوصا تو چون ...)

اسم آهنگ سپیده هست و میتونید از اینجا دانلود کنید.

و اینم آخرین مطلبی هست که مینویسم البته بعد از امتحانا و کنکور

 بازم در خدمت هستم و برام نظر بدید حتی اگه نمی خواید اسمتون هم نگید خب ...ولی نظر بدید .

 

farari.tk

 

دلم تنگ است

دلم تنگ است برای تو ای دلتنگی عزیز

دلم دوباره از تو نوشتن را فریاد می زند

 عجیب دلم تنگ است برای دستان کوچکت

برای نگاه مهربانت

دلم تنگ است برای بودن  باتو برای بوییدن بوی تو

دلم راستی دلم دیگر نایی برای تپیدن ندارد

گمانم که دوست دارد بیاستد از تپش

ولی . . . .

 

مرا می بینی و هر دم زیادت میکنی دردم

                     تو را می بینم و هر دم زیادت می شود میلم.

 

و هر کی میخواد عکسمو ببینه اینجا کلیک کنه

 اگه می خواهی بدونی چند روز و چند ساعت و چند ماه و ... از عمرت

رفته و چند روز به تولدت مونده روی  محاسبه گر سن کلیک کن

 

نظر یادتون نره راستی برام دعا کنید امتحانامو خوب بدم .

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 8:44 بعد از ظهر توسط مجتبی (اشکان) |
زنجير عشق

يک روز بعد از ظهر وقتي اسميت داشت از کار برميگشت خانه، سر راه زن مسني را ديد که

 ماشينش خراب شده و ترسان توي برف ايستاده بود .اون زن براي او دست تکان داد تا متوقف شود.


اسميت پياده شد و خودشو معرفي کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.


زن گفت صدها ماشين از جلوي من رد شدند ولي کسي نايستاد، اين واقعا لطف شماست .


وقتي که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد, زن پرسيد:

" من چقدر بايد بپردازم؟"
و او به زن چنين گفت: " شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام.


و روزي يکنفر هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم.


اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي¸بايد اين کار رو بکني.
نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!"


چند مايل جلوتر زن کافه کوچکي رو ديد و رفت تو تا چيزي بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولي نتونست
بي توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتي بگذره که مي بايست هشت ماهه باردار

 باشه و از خستگي روي پا بند نبود.
او داستان زندگي پيشخدمت رو نمي دانست¸واحتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد.


وقتي که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره ، زن از در بيرون رفته بود ،
درحاليکه بر روي دستمال سفره يادداشتي رو باقي گذاشته بود.


وقتي پيشخدمت نوشته زن رو مي خوند اشک در چشمانش جمع شده بود.

در يادداشت چنين نوشته بود:" شما هيچ بدهي به من نداريد.

من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد،همونطور که من به

شما کمک کردم.


اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي،بايد اين کار رو بکني.


نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!".


همان شب وقتي زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت در حاليکه به اون پول و يادداشت

زن فکر ميکرد به شوهرش گفت :"دوستت دارم اسميت همه چيز داره درست ميشه!؟

farary.blogfa.com

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 11:28 قبل از ظهر توسط مجتبی (اشکان) |
گریز و درد

مجی


رفتم، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهی بجز گريز برايم نمانده بود
اين عشق آتشين پر از درد بی اميد
در وادی گناه و جنونم كشانده بود


رفتم، كه داغ بوسه پر حسرت ترا
با اشك های ديده ز لب شستشو دهم
رفتم كه ناتمام بمانم در اين سرود
رفتم كه با نگفته بخود آبرو دهم



رفتم كه گم شوم چو يكی قطره اشك گرم
در لابلای دامن شبرنگ زندگی
رفتم، كه در سياهی يك گور بی نشان
فارغ شوم ز كشمكش و جنگ زندگی


من از دو چشم روشن و گريان گريختم
از خنده های وحشی توفان گريختم
از بستر وصال به آغوش سرد هجر
آزرده از ملامت وجدان گريختم


ای سينه در حرارت سوزان خود بسوز
ديگر سراغ شعله آتش ز من مگير
می خواستم كه شعله شوم سركشی كنم
مرغی شدم به كنج قفس بسته و اسير

دیگه حرفی باهات ندارم خودش میدونه با کی هستم اگه کارم داشتی همین جا بگو یا بهم ایمیل کن ولی انتظار نداشته باش که جواب بدم.

 

در گذرگاه خيمه شب بازي ديگر

با همه تلخي و شيريني خود مي گذرد

عشق ها ميميرند

رنگها رنگ دگر ميگيرند

و فقط خاطره هاست

كه چه تلخ و شيرين دست نخورده به جاي مي مانند. و خیال نکن هم حال من بهتر از خودت هست.

دیگه نه پاهام باهام یاره و نه قلبم . برو با اینکه میدونم تو هم مثل من دووم نمیاری اشکم بدرقه راهت

برو ولی نگو او وفا نداشت
راهی بجز گريز برايم نمانده بود
اين عشق آتشين پر از درد بی اميد
در وادی گناه و جنونم كشانده بود

اشکو

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 1:18 بعد از ظهر توسط مجتبی (اشکان) |
خدا و من
از امروز داستان های آموزنده می خوام بگزارم
 
خدا از من پرسيد: « دوست داري با من مصاحبه كني؟»

پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشيد»

خدا لبخندي زد و پاسخ داد: « زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟»

من سؤال كردم: « چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي كند؟»

خدا جواب داد.... « اينكه از دوران كودكي خود خسته مي شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...و
دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند»
«اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي دهند و سپس پول خود را خرج مي كنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند»
 
«اينكه با نگراني به آينده فكر مي كنند و حال خود را فراموش مي كنند به گونه اي كه نه در حال و نه در آينده زندگي مي كنند»

«اينكه به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز نزيسته اند»

دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت....

سپس من سؤال كردم:

«به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟»
خدا پاسخ داد:
 
« اينكه ياد بگيرند نمي توانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاري كه مي توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند»

« اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند»

«اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند»

« اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي برد ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند»

« ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسي است كه نيازمند كمترين ها است»

« اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمي دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند»

« اينكه ياد بگيرند دو نفر مي توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند»

« اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند»
 
باافتادگي خطاب به خدا گفتم:

« از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم»

و افزودم: « چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟»

خدا لبخندي زد و گفت...

«فقط اينكه بدانند من اينجا هستم»
« هميشه»
نظر یادت نره

 
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 5:3 بعد از ظهر توسط مجتبی (اشکان) |
دوستی ...؟
ازت پرسيدم : تو دوست من شدي يا من دوست تو ؟ كدوممون زودتر اون يكي رو به دوست انتخاب كرد ؟ اول من بودم كه به تو گفتم « دوست من » يا تو بودي ؟‌

نگام كردي و جواب ندادي !

بهت گفتم : اصلا اين دوستي كه ميگن چي هست ؟ اين حس دوستي از كجا پيدا شده ؟ از كجا فهميديم كه بايد با هم دوست باشيم ؟
 
                                                                                                    
نگام كردي و جواب ندادي !

يادم نمياد ٫شايد اولين باري كه حس كردم حرفي براي گفتن بهت دارم يا شايد اولين باري كه دلم برات تنگ شد ٫‌فكر كردم كه با هم دوست شديم ....
شبي كه با هم بودیم و من از اینده میگفتم ٫‌ گوش دادي و حرفي نزدي ٫‌من به خودم گفتم : باز هم اعتماد يك طرفه ٫‌باز هم يك انتخاب اشتباه ٫‌ باز هم ترديد و شك ٫‌ اما هيچ وقت ندونستن تو چي ميخواي
به من بگي ! بهت گفتم :« مگر كسي كه مهرباني يك جسم زنده را به تو مي بخشد ٫‌جز درك حس زنده بودن از تو چه ميخواهد ؟ »
                                                                                                                
نگام كردي و جواب ندادي !                                                                            

وقتي از نديدنت خسته شدم ٫‌فهميدم خواسته يا ناخواسته اهلي ات شدم !

وقتي دلم براي صداي پات  تنگ شد ٫‌وقتي چشم هام به دنبال آدم هايي گشت كه شبيه تو رد مي شدن ٫‌وقتي حس كردن بوي عطرت توي فضاي اتاق بهم گفت كه قبلا اونجا بودي ٫ فكر كردم كه با هم دوست شديم ....
وقتی از هم جدا شدیم و هر كدوم رفتيم خونه ٫‌تو خونه اشتباهي اسمت رو صدا كردم ٫‌ديدن رنگهايي كه دوست داشتي برام آشنا شد ٫‌طعم غذاهايي كه خوشت مي اومد برام متفاوت شد و همون وقت ها بود
كه فكر كردم كه با هم دوست شديم ...                                                    

وقتي جدا شدي و رفتي ٫‌من موندم و مني كه با تو رفته بود ٫‌لحظه هايي كه تنها مي اومد ٫‌تنها مي رفت ٫‌ديگه فكر نكردم كه با هم دوست شديم ٫‌هجوم خواستنت ٫‌ديدنت و حس كردنت بهم فهموند كه حس زنده بودن يعني يكي مثل تو رو داشتن ٫‌ يعني نشستن و ساعت ها حرف نزدن ٫‌ يعني ساكت بودن ٫‌خالي شدن ٫‌كم كم فهميدم كه مهربوني همون چيزيه كه از چشم هاي تو ميريخت توي دل من .
فهميدم كه دوستي همين عطر و رنگ و غذاست كه برام با بقيه فرق دارن . دوستي همين صداي پاييه كه توي گوشهام لونه كرده .
دوستي همون گريه كردن هاي بدون ترس و دلهرمه ٫‌همون دستهاي گرميه كه با موهام بازي ميكرد
٫‌فهميدم كه دوستي همون جواب ندادن ها و نگاه كردن هاست ٫‌همون برقيه كه چشم هات دارند ٫‌از وقتي كه رفتي ٫‌ باور كردم كه ما با هم دوست شديم
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 5:53 بعد از ظهر توسط مجتبی (اشکان) |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا