احساسم کودکی خودسر بود که برای خواسته هایش مرا در حساری از اندوه وبغض شبانه میکشید
اما امروز توانسته ام در مقابل اون قد علم کنم از پنجره تنهایی ام هنوز می شود خورشید را به هنگام طلوع دید
در حسار بی کسی هایم و زندان این غربت میشود باز هم فراموش کردو ندید
حال دیگر توی شیشه نیستم شیشه ی احساسم واسه همیشه شکست
پروانه ازاد است حتی به زیر باران ............
من سپری از ارامش در سکوت ذهنم بوجود اوردم دیگه حتی تو نمی تونی ناراحتم کنی اصلا امکان نداره
از تو یا هر کس دیگه متنفر بشم رهایی یعنی این این معنی واقعی ذهن من و افکار ازاد منه
تو با این همه بزرگیت تو قلبم جا گرفتی حضور تو در ذهنم دائمی شد اما این بار
فقط نظاره گری چون خودت نخواستی درهای قلبتو زمانی که محکم کوبیدم باز کنی
به یاد ار ای پروانه ای شمع بی ثبات تو که زمانی راه را به من نشان دادی وحال......
اری این بار پروانه بزرگ شده و سپر ارامشش همیشه همراه اوست
من با قلبی لبریز از مهر به همه می نگرم و راهم را ادامه میدهم
هنوزم باران وسکوت و دستات به همراه تاپ تاپ قلبت منو به یادت میاره ؟
همین واسه پروانه ایی که ازاد پرواز میکنه کافیه
به هیچ غروبی دل نبستم که به طلویی ان را از دست بدهم
دیگه هر چه بادا باد نیست این حرف های پروانه بدون سپر بود
هر از گاهی که میام اینجا و سپرمو کنار میزارم و به گفته هایت دل نمی بندم
چون همتای موجی پر تلاطم است اما اینو بدون من اشتباه نکرده بودم
تنها دانستن دانسته هایم برای من کافی نبود تجربه با تو بودن بهترین تجربه من بود
اگه خیال کردی میرمو تنهات میذارم باید بگم عمر پروانه عاشق زیادتر از پروانه های معمولیه
هنوزم زنده ام و نفس میکشم دیگه هر از گاهی به عقب بر نمیگردم
چون چیزهای زیادی تو مسیرم هست که فرصت برگشتن به گذشته رو نمی ده
حالا هر جا که هستی باورم کن با اخرین شعر احساسم رو برات می خونم بعد با لبخندی شیرین از
خانه احساسم هم میگذرم و به یادو خاطراتش امر میکنم در همین خانه بمانند
حالا به وجودت افتخار کن چون به خیال خودت تونستی به چیزی که می خواستی برسی
اما شما ها از پروانه ها چه می دانید ؟
و اما حرفهای یه محکومی به زندان یه دل سنگی واسه اخرین بار حداقل شیرین بود من این فرصت رو ازش نمیگیرم
سلام منم احساس خداحافظ و این اخرین مطلبم ترجیح می دم این شعر از سیا وش قمیشی رو تقدیمت کنم وبعد....... بای بای
اشکای یخیمو پاک کن درای قلبتو وا کن صدای قلبمو بشنو من چه کردم با دل تو
کاشکی تو لحظه اخر عشقو تو نگام می خوندی قلب تو صدامو نشنید رفتی با غریبه موندی
اگه یه روز بگم از این حکایت که به تو کردم عادت دلم پیش دلت مونده تو زندون رفاقت............ رفاقت
اگه یک شب برسم به حقایق میشم خدای عاشق میگم رازمو به ستاره ی دریای مغرب ......دریای مغرب
خب حالا که احساسم هم با تو خدا حا فظی کرد فکر کنم دیگه بتونیم راحت تر باشیم با هم نه؟
پروانه امروز بالاشو میبنده و میره اون افق ها رو میبینه اما مطمئنم با اینکه خداحافظی کرد و داره میره
امیدوارم هر چه زودتر از سفر بیاد من منتظرش میمونم
اما تا زمانی که بیاد من اره خود من مطلب خوندنی میزارم تو وبلاگ چون به پروانه قول دادم که این کار کوچیکو حداقل براش انجام بدم
تا مطلب بعدی بای بای
و این هم اخرین شعر از طرف من
وقتی که دلتنگ میشم و همراه تنهایی میرم
داغ دلم تازه میشه زمزه های خوندنم
وسوسه های موندنم با تو هم اندازه میشه
قد هزار تا پنجره تنهایی اواز می خونم دارم با کی حرف میزنم
نمی دونم نمی دونم
این روزا دنیا واسه من از خونمون کوچیکتره
کاش میتونستم بخونم قد هزار تا پنجره
طلوع من طلوع من وقتی غروب پر بزنه موقع رفتن منه
حالا که دل تنگی داره رفیق تنهاییم میشه کوچه ها نا رفیق شدن
حا لا که می خوان شب و روز به هم دروغ بگن سا عت ها هم دقیق شدن
طلوع من طلوع من وقتی غروب پر بزنه موقع رفتن منه
سلام امیدوارم حال همتون خوب باشه
نمی دونم چرا ولی مطلبمو اماده هم کردم اما از گذاشتنش منصرف شدم
حرف های یه غریبه که تنها غریبه نبود روی من تاثیر گذاشت
اره پروانه کوچولو بزرگ شده هنوزم داره دور شمعش میگرده
نمیدونم کاش زود به پروانه شدن نمی رسیدم
حالا که منه من مرده نمی خواد ادامه بدم
اخه چرا ؟
حالا که تنهایی گریه می کنمو دیگه اشکمم تو نمی بینی
ترجیح میدم اخر راهو تنهایی برم
حالا که حتی روزا همشون یه جور شدن
حالا دیگه مگه فرق میکنه دوست داشتن من !
حالا که ثابت کردی لیا قتتو ندارم
حالا که هر روز تاریکتتر می شه مگه بدون خیال تو میشه ؟
نه !
حرفام همه بوی غریب اون برگ زرد تنها روی درختو میده که میدونه
با اولین باد می افته
حالا که بودنو نبودنم برات فرق نمی کنه
دیگه چه فایده موندنو جنگیدنم دیگه حتی توروهم رقیبم نمیدونم
وقتی پروانه خیلی ساده زیر بارون فراموش میشه
دیگه فقط سردی نگات با چوب منو نمیزنه دیگه حرفاتم خوب میزنی
دیگه اینجا نمی مونم
دیگه جای منم شد مثل بقییه عروسکات
ترو خدا توی طاقچه نزارم
دوست دارم برم زیر تختت باشم
دوست دارم قایم بشم نمی خوام وقتی تو طاقچه هستم نگام تو چشمات بیوفته
نمی خوام وقتی پیش بقیه هستم اونا بخاطر اینکه کهنه هستم مسخره ام کنند
اره برو برو اون پروانه هم نیم سوخته شد حالا ولش میکنی نه؟
حالا نوبت کیه بیاد جلو ؟ حالا می خوای کیو بسوزونی بگو
نه نگو بازم هیچی نگو بازم من میگم تو که اسون می گذری اخه چه جوری؟
این سوال منو جواب ندادی اما من میدونم
دیگه وقتی اسم خدا واست غریبه شده وقتی وجدان تو در نداره تا کسی بهش سر بزنه
وقتی از خودت یه خونه متروک ساختی وقتی خدا هم غریبه شد
من واست اشنا شدم؟ نه کسی که اینهمه با خدا بودهو راحت فراموشش میکنه وقتی
حتی با من نبودی با خدا بودی یادتت حرفاتو فقط به اون میزدی وقتی این همه راحت از خدایی که برات
فقط خدا نبود میگذری چطور می تونم انتظار داشته باشم از من به این راحتی نگذری
اینم جوابم اما ساده فروختی خودتو
من میرم اما راحت هی میبازی این دلتو
میدونی اره با خودتم با خودت که تنها هستی و نمی دونی
اره با این همه از همه تنهاتر تویی تویی که خدا رو از یاد میبری
حالا چه جوری بسپارمت دست خدا
چه جوری بگم ترو خدا بیا بیا
میدیدم حرف میزدم دیگه باورت نمیشدم
چون میگفتم به خدا دوست دارم
اره خدا همونی که از من بیشتر دلش برات تنگ میشه
اره تو همونی که همیشه منتظربه راهت تا همیشه
تو تمام لحظه هات بودو نگاش نکردی حتی صداش نکردی
اره من تورو واسه خودم نمی خوام اما خدا چی تو که مال اونی اونم نمی خوای ؟
غرورت داره مثل بقیه کار دستت میده خودخواهی بسته عزیزم
درسته توی شیشه ام هی اشک میریزم
اما توی این شیشه تنهایی من کلی صفاست
دلم خوشه با همونا با یادو خاطراتم با خدا
پروانه توی شیشه دیده بودی ؟ تو اگه جای من بودی
تا الان کلی با خدا قهر کرده بودی
اره خدا خدا خدا خدا
من و باش می خواستم به خدا کمک کنم میخواستم تو دلت کلی اطلسی بکارم
من و باش چه اسون و راحت با دلت حرف می زدم
ای عشق من ای عشق من
بارون دستتات خدا تنهایی
همش کارم شده
خدا خدا خدا خدا خدا..............

