( تارو پود هستی ام بر باد رفت اما نرفت
عاشقی ها از دلم دیوانگی ها از سرم)
درختها ایستاده میمیرند
هر گز وجود حاضر غایب شنیده ای من در میان جمع و دلم جای دگر بود
به فکر یه سقفم .....سقفی برای عشق باران بی دریغ غو غای حرفایت
کشیدن دست هایم نا امید بروی درهایت طوفان هر نگاهت شعله سکوت تو ....
درمیان انبوه اشکهای یخ زده ام مرگ در حال بوسه زدن بود
من بی پروا به جلو خم می شدم دلم بی شکیب بود و هر انچه از فکر می گذشت
من مثل حادثه آرامش نداشتم غصه هایم همه مال تو شد
کاش به این زودی به پایان نمی رسیدیم
زود بود اما دلم در حسرت نا گفته ها به خواب همیشگی رفت
طلوع نا امیدی
غروب رقص پروانه ها در دشت است
واستشمام هوای یاس
سرچشمه مرگ شاپرکی است
در دست
دستان تنها و سنگین من
با مرگ انس می گیرند
ولا له ها
اواز پرواز مرا با مرگ
هم اواز خواهند خواند
با صدای محزون
اینجا مرکز ثقل زمین است
و من و پروانه و شاهپرک
روی خاک می لغزیم
سراسر از ملال یک درد به اندوه یک پنجره و یک نور شمع پناه می برم
قشنگترین لحظه هایم را با تو در تنهایی خویش پاره پاره می کنم و ساده
میشکنم غروری که سالها شکستم و شکستم...........
اگر چه سر سبزم اگرچه ایستاده ام و نظاره میکنی و می پنداری که زنده ام
این را بدان من خیلی وقت پیش از این ها مرده ام
دیگه خورشید نتاب با تو ام دیگه نتاب !
بارون دیگه نبار هرگز صدایم نکن .....
چندین هزار پیغام به تو داد مو همه در راه نصیب دریا شد
ای کاش اتش بی مهریت در دریای قلبم فروکش می شد
کاش سوختنم پایانی داشت کاش دلت راضی می شد
باید رفت زمان تنها قاضی و شاهد بی صدای داستان ماست
بی محاکمه جرمم را پذیرفتم شاکی من بازهم هنوز بیقرار است
ای کاش به اینجا کشیده نمی شد ساده باختم خودمو بی دلیل دادم دلمو اما قصه به همین خداحافظی ختم نمیشه نه نمیشه دیگه این دل دل نمیشه هر کاری دوست داری بکن من دیگه اینجا نمیمونم
عشق واقعی همیشه تو دل میمونه تو عشق واقعی خدا همیشه تو دلش یه مهمونه نه که چپ و راست سراغشو از اینو اون بگیره یه عشق واقعی باعث میشه تا دلمون خدا رو بیشتر ببینه
خدا حافظ تا که روزی تو رو عاشق ببینم هیچ وقت نفرینت نمیکنم اما فقط دعات میکنم یه روز تو رو عین خودم ببینم قلمم خشک شد از بس از تو نوشتمو اما تو رو ندیدم تو نبودی شاهزاده کتاب من
من میگم زیر لب و یواش میرم خداحافظ من هیچ وقت كينه به دل نمی گیرم
حالا دادگاه را ترک میکنم و از خیال انچه نوشته ام بیرون می ایم
به اتاقی دیگر باید رفت باز هم باید سفر کرد (نفس عمیق)
تا چند ماه دیگه خداحافظ بای بای
توی تیکه های اینه زل می زنم
عکس بی نهایت ادمه که هر کدومشون منم
منی که روزی هزار بار می شکنم
پیله بی کسی مو دور خودم هی می تنم
منی که سایه ندارم منی که نفس ندارم
بال پر زدن که هیچ حتی یه قفس ندارم
نه سفر دوای درده نه که موندن چاره سازه
غصه های من یه کوهه سر این قصه درا زه
نه به جاده اعتباره نه قدم هام استواره
من دلم اتش نشون سرنوشتم انفجاره
چقدر از خودم نوشتم ولی هیچکس نخونده
سفره دلم بازه اما هیچ کس نمونده
دیگه نه سراب صحرا نه یه کوه سفت سختم
نه یه جاده درازم نه که جنگل نه درختم
بعد از این می شم یه دریا هرکسی می خواد بمیره
منو از صمیم قلبش تو آغوش بگیره
نیست اش . نمی دونم کجاست ؟ ولی میدونم ندارمش ! ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااا تو کجایی ؟

ظاهر هرکسی نمی تواند حقیقت واقعی درونی او باشد . هر سخنی وهر کرداری نشان دهنده ای باطن انسانها نیست.
مرا دوست حساب نکنید مگر آنکه زخم هایی خون آلوده را لمس کنید !!!
اگر بنده ی خفته ی را ببینی او را بیدار نکن شاید خواب رهایی میبیند.
در میان مردم قاتلانی هستند که هرگز خونی بر زمین نریختتند و دزدانی که
هیچ ندزدیده اندو دروغگویانی که جز سخن راست نگفته اند.
سلام . مدتی هست که سلام نکردم و اینجا نیومدم . دیگه اینترنت هم جوابی به من نمیده
دیگه وبلاگ هم نغمعه هایی دلم را ثبت نمی کنه.هی فراری !! دیگه واسه ام حس قدیم و نداری .
اول از خودم میگم نه به خاطر شما بلکه بخاطر خودم . آخه چند نفر (مانی و ...) کامنت
گذاشتن که من خودخواه و ...راستی خیلی تابلو که پسر نیستی خیلی هم دلت از من پره !
اینبار برگشته ام نه با یک ماسک متفاوت بلکه بدون ماسک .

پس از خودم میگم برای خودم . دیگه خسته شدم از خستگی ! دلم واسه هر کی تنگ میشه
همون 2 یا 3 روز اول به محض اینکه می فهمه دلش از سنگ هم سخت تر میشه !
نمی دونم حرفه خومو گوش بدم یا دلم ؟
تو این مدت که نبودم اولش دنبال آماده کردن همون تک آهنگ که بهتون قول دادم بودم ولی بعد از ویروسی شدن سیستمم اونم پاک شد.
ای خودم دیگر بهت چی بگم ؟ از فرار قرار 11 بجای 8 یا دزدگیری شب یلدا ؟
یا از غرور جابجایی؟ یا تنفس با combat Group !!!؟(بزودی خواهید فهمید ...!)
تا کی خودمو اسیر چارچوب حرفهایی مردم کنم . با هرکسی مثل خودش نه ببخشید
مثل قلبش رفتار می کنم .
دیگه گذشت اون زمانی که می بایست قبل از قرار با تو حرفهایی عاشقانه رو بلد میشدم یا
از دنیا و خودم گذر کنم یا زندانی همون چارچوب بشم .
تا هفته هایی قبل رفتن - اشک - سوختن و و و و ....... برام یه معنای دیگه داشت . این حرفها رو قبل هم گفته بودم مگه نه ...؟
اشک برایم قصه داشت قانون ها دلیل اما الان جدایی ها هم برایم نشانه نیست و
دلیلی نمی خواهد . من !؟ نه اصلا ایطور نیست این تو هستی که خیال میکنی همه چیز
برای تو آفریده شده و همه برای تو رادیو و یا تلوزیون هستند که فقط برای تو ساخته شده اند! یا گوش بدی یا ببینی .
خواستم فراموشت کنم واسه همیشه ! ولی همه اش خاطرات و نفسهای خودم بیادم میاد .
بازم خودم بازم خودم ....؟ از خودم هم خسته شدم .فعلا خداحافظ خودم .
راستی یکی دیگه قرار به وبلاگمون اضاف بشه ! اسمش مثلا علی هست .
فعلا منتظر من نباش (با خودم بودم) ! راستی عکس جدید گذاشتم .
گفتم: به یاد آر
به یاد نیاوردی و
دیگر بیادت نخواهم آورد .

