تبليغاتX
کمپانی مرام و معرفت

farary

مجتبی (اشکان)

farary

http://farary.blogfa.com

کمپانی مرام و معرفت

کمپانی مرام و معرفت

کمپانی مرام و معرفت

من غریبه دیروز . آشنایی امروز و فراموش شده فردا .پس در آشنایی امروز مینگرم تا در فراموشی فردا یادم کنی... دل نوشته****خاطرات****موزيك****زندگينامه خواننده گان و ...

کمپانی مرام و معرفت

نامه ای به خدا ( به ستاره ها به باران برسان سلام ما را)
        

خدایا من امروز باهات کار دارم حتما میگی حالا که کارم داری اومدی سراغم نه تو اینطور نمیگی

خدایا من یه آشغال هستم و امروز کارت دارم , خیلی وقت پیش می خواستم برگردم پیشت ولی

هر دفعه یه لذت زودگذر مانع شد . خدایا 2 سالی هست که قلب شکسته ام کف دستم هست و

 هروز میخواهد قلب بقیه را بشکنه ,و همه رو مثل خودش کنه! دیگه نه راه پیش داره نه را پس !

فقط بی رمق و میل نبضی می زند تا هم بیشتر شکسته شود و هم بیشتر بشکند .

رو دستم مونده چکار کنم ؟ خدایا چرا من تو رو فراموش کردم آره مقصر تو هستی . تو که منو آفریدی .

خدایا چرا داری حرفامو گوش میدی و چیزی بهم نمیگی من یه آشغالم که دارم کفر میگم .

خدایا یاد گم کردهایی خودم افتاده ام و آدم وقتی یاد گم کردهاش یا از دست رفته هاش

 می افته خیلی دلش میگیره ...؟ از همه چیز خسته میشه خصوصا گم کردهاش. آره میدونم

که الان هم دیر نیست واسه دنبال تو گشتن , کیف ام کجاست باید بیایم دنبالت وکیفم را پر

از توکنم . حرکت مکنم ولی کجا برم ؟ از کدام جاده ؟ از کدوم طرف حرکت کنم کجای نقشه جغرافیا ؟ .

 نه نیازی نیست از جاده و راهی برم نه تو, توی جاده ها نیستی پس باید توی خودم حرکت کنم .

آری باید تو خودم حرکت کنم ای خدا توکه اینجا هستی !

خدایا من می خواستم دنبال تو کجاها بگردم و تو کجا بودی ! ولی این بار قدر تو را می دونم.

قبل از اینکه می خواستم کامپیوتر رو روشن کنم یه عالمه حرف نگفته صف میکشن و همدیگرو

هل میدن که اول منو بگو اول من ! ولی به محض اینکه روشن شد و word رو باز کزدم همه شون

فرار کردن مثل یه پسر بچه کوچولوی خجالتی که همه ازش خواستند که یه شعر و از حفظ بخون

و اونم فقط انگشتش و میخوره !

و در آخر هم یک داستان از وبلاگ مهمانداران جهنم .

دمدمای غروب کنار يه ده قشنگ , توی دشت سر سبز يه نفر وايساده بود . می خواست مناجات کنه !

 
روبه آسمون کرد و گفت : خدايا خودتو به من نشون بده ! يدفعه يه ستاره دنباله دار از اين ور آسمون

 به اونور آسمون پر کشيد !


?
طرف که تو باغ نبود دوباره گفت : خدايا با من حرف بزن ! يهو صدای چهچه يه بلبل سکوت دشتو شکست ولی ....


بازم گفت : خدايا لااقل يه معجزه نشونم بده ! يدفعه صدای گريه يه بچه که همون وقت بدنيا اومده بود ,

دشتو گرفت  يارو بازم نگرفت ! گفتش لااقل دستتو بزار روی سرم ! خدا از اون ور آسمون دستشو آورد

گذاشت رو سر اون مرد  مرد که حوصله اش  سر رفته بود با دستش پروانه سفيد خوشگلی که روسرش

 نشسته بود رو پر داد و رفت ! یاد بگیریم که میتونیم در لحظه لحظه گذر عمرمون خدا رو ببینیم?

و خدا همیشه با ماست .

نامه هاتون رو به خدا بفرستید تا جواب بگیرید

راستی 22 اسفند هم روز تولده وبلاگمه براش یه جشن کوچلو گرفتم . همتون دعوت هستید .

زمان : ۲۳/ اسفند ساعت 9-12 شب

مکان : یاهو مسنجر

ID: mernash2

.منتظرتون هستم

.

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 2:12 بعد از ظهر توسط مجتبی (اشکان) |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا