2؟ می شوم با قلب خسته تر از دیروز . اهداف پوچ تر از ماه قبل و کمی بزرگتر از پارسال .
6 ساله می شوم با دندانهای یکی در میان در آمده 12ساله می شوم و همه عشقم دوچرخه ام می شود .
15 ساله میشوم همین ! 16 ساله می شوم عاشق و با بوسیدن تو به سوالت که از من
می پرسی دوستم داری باتکان دادن سرم جواب مثبت میدهم.17 ساله می شوم عشق رانندگی و
سینما 18 ساله می شوم عاشق فیلم و کتاب و می جویم بی وقفه و می خوانم و میخوانم ومی بینم .
19 ساله می شوم وبه دنبال لباس و کت و شلوار مارک دار .20 ساله می شوم خودمو پیدا میکنم
و میزنم زیر تمام اعتقادات و منکر خودم .(پناه بر خدا )
هرزگاهی یاد 16 ساله مکنم و عاشق پیشه ,21 ساله می شوم به این فکر میکنم که باید 18 سال
درس بخوانم و همچنان نمی دانم هنر عشق چیست هنوز هم پشت در خونمون منتظر یک نفر هستم .
هنوز هم تا خر خره مشروب می خورم
هنوز هم تنهام.و باز هم مشروب می خورم که یادم برود کجا بوده ام چه ها دیده ام چه ها کشیده ام
و چقدر همیشه تنها بوده ام و هیچ کس پشت هیج دری چشم نبوده .و هنوز در
میان گل نیلوفر و قرن پی آواز حقیقت می دوم .21 ساله شدم.....................تمام!!!!!!
الهی دلت بگیره ...!
آیا تا كنون اندیشیده ایم كه "هویت" مسخره ترین كلمه ای است كه استفاده میكنیم! اگر من برای خودم و دیگران هویتی قائل شوم، در واقع آنها را محدود كرده و بصورت آدم آهنی و در قالب یك هویتی كه من برای آنها و خودم تعریف میكنم با آنها رفتار خواهم كرد و این با انسانیت ما تناقض دارد. در وجود من و شما روح خدا دمیده شده و اصلیترین مشخصه خداوند نامحدود بودن اوست. پس من بی هویتم تا بتوانم بصورت نا محدود امكان بودن در همه هویتها، ویژگیها و صفات را داشته باشم.
و من دیگر كلمه ای از ناتوانی، درد، و درماندگی نخواهم گفت و نخواهم نوشت... چون میتوانیم...
من حتی سعی هم نخواهم كرد! بلكه انجام خواهم داد... سعی كردن یعنی گول زدن خودمان، دیگران و توهین به انسان بودنمان!

