تبليغاتX
کمپانی مرام و معرفت
کمپانی مرام و معرفت

بزرگترین وب سایت خنده
برترین سایتهای ایران
سرویس وبلاگ رایگان
قالبهای رایگان
کدهای جاوا
کدهای ورزشی
تبادل لینک
ابزار وبلاگ

لينك دوستان

آیدا در آینه

اسمم را نخواهی دانست

بازی دنیا با آدمها

کلبه من

جسد

دست نوشته هایی یک دانشجو

دلبجان عشق

Miss Mitra

اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل ! (گل وحشی)

قالب وبلاگ


بازی دنیا با آدمها

میدونی تو کشورهای خارجی چی صدات میکنند ؟

می خوای بدونی چه رکوردی رو میتونی جابجا کنی ؟

میدونی بچه گیات چه شکلی بودی ؟

داستان زندگی تو شبیه کدوم فیلمه ؟ فیلمه هم ببینید؟

دوست داری بدونی همسر آینده ات چه شکلیه ؟

What Animal Are You?

What flower are you?

What's your ideal job?

یا یار

اشکان لات بی خطر

پیله تنهایی شروع پروانه

Its My Life

چگونه قلبم را فریب دهم

سکوت زبان ناگفته فرشته هاست...؟

لبخند بزنيد فردا همه چيز بدتر و وخيمتر خواهد شد

آغازی از ققنوس با اعتراف

آغازی از آیدا

میدونی بچه گیات چه شکلی بودی

همکلاسی

آرشیو پیوند های روزانه

امكانات جانبي

rss 2.0

کلام آخر

ما به محض اینکه خداحافظی میکنیم قادریم  مسیر زندگی مان را ادامه دهیم و خود را با خاطراتمان تقویت کنیم.

ممکن است احساس کنیم نیمی از وجودمان رفته.اما تصور اینکه نیمی دیگر در قلب و خاطرمان مانده است به ما آرامش می دهد و ابن گامی به جلو است.

من نیز معتقدم باید سر فرصت خداحافظی کردو نباید ان را به روزی دیگر موکول کرد.

معتقدم که برداشتن اولین قدم از هر چیزی مهمتر است.

من عشق را باور دارم.....

 

اینا رو مثل همیشه از یه کتاب کپی کردم که اسمش هست "بعد از خداحافظی".به اونایی که مثل من با خودشون درگیرن پیشنهاد میکنم حتما بخوننش.(البته اگه مثله من درگیرن).

از اون جایی که مردم حوصله ی خوندن مطالب کپی شده رو ندارن.(آخه من همیشه تو کتابا میگردم و مطلب کپی میکنم)و بازم از اون جایی که این روزا خیلی سرم شلوغه و نمیتونم دنبال مطالب بگردم و وقت کپی کردن هم ندارم (مردم بس که گفتم کپی) و ازاون جایی که کتاب بعد از خداحافظی رو تموم کردم و وقت رفتنه و بازم از اون جایی که وبلاگ نویسی هم بچه بازی شده و ما دیگه بزرگ شدیم... با توجه به همه ی این مشکلات باید بگم که : "خداحافظ همین حالا"

الان که دارم میرم خیالم راحته که هستن کسانی که نذارن کمپانیه مرام و معرفت تعطیل بشه.ولی خداییش کمپانی با دل نوشته های آقای مدیر و آهنگ خوشکل عاشق شدم من در زندگانی یه جور بهتری به دل می نشست.

من اطمینان دارم که تو از جنس تسلیم نیستی ...نوع نوشتارت این نوید را می دهد که هنوز عشق را مچاله نکرده ای...(مخاطب این تیکه فراری بود)همونی که خیلی دوستش دارم.

و ای کاش آدمی می شد وطنش را با خودش ببرد هر کجا که خواست!!!!!!!!!!!

دیشب که حافظ می خوندم نیت کردم اولین غزل رو بنویسم واسه فراری.این اومد:

شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت                روی مه پیکر او سیر ندیدیم و برفت

گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود           بار بربست و به گردش نرسیدیم و برفت

عشوه دادند که بر ما گذری خواهی کرد             دیدی آخر که چنین عشوه خریدیم و برفت

همچو حافظ همه شب ناله و زاری کردیم           کای دریغا به وداعش نرسیدیم و برفت

خودتون ربطشو پیدا کنید.(چشمک)

ودر آخر:

آیدا و مریم و پروانه جون و آقای مدیر گلم واسه همتون آرزوی سعادت و سر بلندی دارم.شاد باشید.فراری عزیزم رو به شما می سپارم امیدوارم امانتدارای خوبی باشید.

 

خداحافظ........کمی غمگین.

دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385 |

گله

کی مهربونی تو گرفت

از من غرقابه درد

کی دستای عزیزتو

تبر برای ساقه کرد

کینه رو کی یاد تو داد

تو هم شدی مثل همه

از تن گرم عاشقت

کی ساخته یک مجسمه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

این یکی از آهنگ های قمیشی هست که خیلی دلم می خواست  در حضور بعضیا گوش بدم .ولی آهنگ رو نداشتم.اینجا براش مینویسم چون می دونم حتما میاد و میخونه.آخه نا سلامتی ....وبلاگمونه.

بازم به قول سیاوش:

چه اثر از این صداقت

چه ثمر از این نجابت

وقتی قد سر سوزن به وفا نکردیم عادت...

 

ولی جناب مجسمه بدون که:

تو مثل شهر کوچیک من هنوز برام خاطره سازی

هنوزم قبله معصوم نمازی

تو مثل یاد بازی من تو کوچه های پیر و خاکی

هنوزم برای من عزیز و پاکی

 

و من هم خوب میدونم که:

کسی جرمی نکرده گر به ما این روز ها عشقی نمی ورزه

بهایی داشت این دل پیش ترها که در این روزا نمی ارزه

 

و در آخر:

الهی دل خوشی باشه پناهت

 

امیدوارم به دل نگیره..........در ضمن از آقای سیاوش هم بابت این شعرای قشنگش ممنون.نمی دونم اگه نبود من چی کار می کردم(چشمک)

دوشنبه هفدهم مهر 1385 |

تولد تو

دوستش می دارم

چرا که می شناسمش به دوستی و یگانگی .

هنگامی که دستان مهربانش رابه دست می گیرم

تنهایی غم انگیزش را در می یابم .

اندوهش

غروبی دلگیر است

در غربت و تنهایی

همچنان که شادیش

طلوع همه آفتاب هاست.

 

بر چهره زندگانی من

که بر آن

          هر شیار

                   از اندوهی جانکاه حکایت می کند

آیدا

لبخند آمرزشی است.

نخست دیر زمانی در او نگریستم

چندان که چون نظر از وی باز گرفتم

در پیرامون من

               همه چیزی به هیات او درآمده بود.

آنگاه دانستم که مرا دیگر

                         از او

                               گریز نیست...

 

اینم تقدیم با عشق به آیدا خانوم گل خودم.بهت بگم که این پست رو واست نوشتم دیگه از کادوی تولد خبری نیستا.بعدش اینکه من نذر کردم تا ۱۲۰ سال واست این شعرو بنویسم(گرفتی یا نه؟)

 

دوشنبه هفدهم مهر 1385 |

ما و ماه

ماه در اوج آسمان می رود

و ما در گوشه ای از شب

همچنان به گفتگوی دست ها

گوش فرا داده ایم و ساکتیم

و در چشم های هم یکدیگر را می خوانیم

و در چشم های هم یکدیگر را می بخشیم

و من همه دنیا را در چشم های او می بینم

و او همه دنیا را در چشم های من می بیند

و ما در چشم های هم ساکتیم...و در چشم های هم میشنویم

و در چشم های هم یکدیگر را می شناسیم...یکدیگر را می بینیم

و چشم در چشم هم...

و گوش به زمزمه لطیف و مهربان دست ها خاموشیم.

و ماه در اوج آسمان می رود.

 

اینم از جناب دکتر شریعتی.(محض اطلاع بعضیا گفتم.اصلا منظورم آیدا نیستا!!!!!)

 

 

سه شنبه یازدهم مهر 1385 |

درس معلم

در کلاس روزگار

درس های گونه گونه هست:

درس دست یافتن به آب و نان

درس زیستن کنار این و آن

درس مهر

درس قهر

درس آشنا شدن

درس با سرشک غم ز هم جدا شدن !

در کنار این معلمان و درس ها

در کنار نمره های صفر و نمره های بیست

یک معلم بزرگ نیز

در تمام لحظه ها ... تمام عمر !

در کلاس هست ودر کلاس نیست

نام اوست " مرگ "

و آنچه را که درس می دهد

"زندگی" ست !

 

اینم تقدیم به همه اونایی که عاشق بوی ماه مهر هستن.

بوی ماه مهر........ ماه مهربان!

 

جمعه هفتم مهر 1385 |

اعتراف

                blogfa.farary.com

اینجا دوباره من حرف هایت را باور می کنم

اینجا دوباره من می کوشم عشقت را در وجودم زنده کنم

اینجا دوباره من روی زانوهایم افتاده ام و دعا میکنم

برای عشقی که میشناختم و میشناختی

ما هر دو میدانیم

که چه سخت است    

عشق ورزیدن

و چه سخت است

از عشق روی برگرداندن

چه سخت است تنها زیستن

وقتی که معنی تنهایی را

فقط عده اندکی می دانند.

و فقط عده اندکی میدانند

که عاشق شدن چیست

وقتی عده ای کمتر می فهمند

که چطور بدون عشق زیستن

دشوار است.

من حنما کور بوده ام.

خدایا من را کور آفریده بودی؟

که آنچه را که داشتم نمی دیدم

آنچه واقعی بود

ومن به داشتنش باور نداشتم

رهایش کردم

و هرگز نکوشیدم که به او اعتماد کنم

تمام آنچه را که به من دادی داشتم

و هرگز احساسش نکردم

تا مرد و از میان رفت.

فقط عده کمی می فهمند

به جز ما دو نفر

که هر دو میدانیم

چه سخت است عاشق شدن

و چه سخت است از دست دادن....

خدایا مرا حتما کور آفریده بودی

و حتما کور بوده ام کور

               blogfa.farary.com 

چهارشنبه پنجم مهر 1385 |

موضوعات

موبایل

دل نوشته ها

معرفی سایت

طنز و سرگرمی

شعرهایی عاشقانه

مطالب اخیر

متغییر با دامنه بینهایت

تو هم با من نبودی ....!

I am not new

زندگیم....!

پیچیده نباشیم که پیچیده خراب است...!

یوسف یا .........

تنهایی

اصلا وارد نشوید!

کاش...

Designed by parstheme