
اینجا دوباره من حرف هایت را باور می کنم
اینجا دوباره من می کوشم عشقت را در وجودم زنده کنم
اینجا دوباره من روی زانوهایم افتاده ام و دعا میکنم
برای عشقی که میشناختم و میشناختی
ما هر دو میدانیم
که چه سخت است
عشق ورزیدن
و چه سخت است
از عشق روی برگرداندن
چه سخت است تنها زیستن
وقتی که معنی تنهایی را
فقط عده اندکی می دانند.
و فقط عده اندکی میدانند
که عاشق شدن چیست
وقتی عده ای کمتر می فهمند
که چطور بدون عشق زیستن
دشوار است.
من حنما کور بوده ام.
خدایا من را کور آفریده بودی؟
که آنچه را که داشتم نمی دیدم
آنچه واقعی بود
ومن به داشتنش باور نداشتم
رهایش کردم
و هرگز نکوشیدم که به او اعتماد کنم
تمام آنچه را که به من دادی داشتم
و هرگز احساسش نکردم
تا مرد و از میان رفت.
فقط عده کمی می فهمند
به جز ما دو نفر
که هر دو میدانیم
چه سخت است عاشق شدن
و چه سخت است از دست دادن....
خدایا مرا حتما کور آفریده بودی
و حتما کور بوده ام کور